نگاه پنجره منتظر شکوفائی شکوفه های رحمت توست .
آفتاب را بنگر . پیشانی بر محراب کوه می ساید.
پنجه در پنجه ٬ دل در دل ٬ تا پشت با آسمان شاخه های عشق ٬ سوی لحظه های اجابت ٬ دست
می آرند .
آری ٬ آری ٬ در کران بی کرانی چند پلکی از ستاره ٬ مزد بندگی می چیند ٬ در دل بس سنگ مغموم ٬ سر به زیر انداخته در حریمت ٬ حرمت منصور.
من که باشم ٬ تا به رقص قاصدک ٬ در فضای عطرآگین نماز ٬ رندانه بخندم ؟
من که باشم ٬ تا عروج صوت مرغان هوایی را به گوش خاکی ام زندان کنم ؟
من که باشم ٬ تا شهادت ٬ قطره های صورت باران راز کثرت تا به وحدت ببارد؟
این من پر من ٬ز من خسته شده ٬
سینه بگشا و در بر گیر ٬ بنده تنها شده را ...!!!
يا عليِّ ابنِ الموسيَ الرّضا ادرِكني ولا تُهلِكني
ميدوني ميخوام چيكار كنم؟
ميدوني ميخوام كجا برم؟
ميخوام براي كفترا يخورده گندم ببرم
اونجا كه گنبدش طلاست با كفتراش پر بزنم
دوسش دارم امامِ ، در خونشو در بزنم
بعضي شبا تو خونمون بابام به مادرم ميگه
ميخوام برم امام رضا ، بخدا دلم تنگِ ديگه
بابام ميگه امام رضا مريضارو شفا ميده
دواي درد مردم از طرف خدا ميده
ميخوام برم به مشهدُ يه هفته اونجا بمونم
تو حرم امام رضا نماز حاجت بخونم
بهش بگم امام رضا ، مرضارو شفا بده
دواي درد مردمُ از طرف خدا بده
ميخوام بيام به مشهدت
به طواف كفتراي گنبدت
براشون يه كيسه گندم بيارم
خبر از درداي مردم بيارم
بهشون بگم برام دعا كنن
اونقدر تا كه تورو رضا كنن
_ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _

سلام. اينارو نوشتم چون يكي دو روزي ميشه كه بدجوري دلم هواي امام رضا و اون صحن و سرا رو كرده.ميدونم ، درسته كه رو سياهمو قابل نيستم كه اسم قشنگ آقا رو سر زبونم بيارم ولي چه ميشه كرده؟
دوش مرا حال خوشي دست داد
سينه ي ما را عطشي دست داد
نام تو بردم لبم آتش گرفت
شعله به دامان سياوش گرفت
نام تو آرامه ي جان من است
نامه ي تو خط امان من است
خب بعضي وقتها آدماي گنهكار مثل من هم دل تنگ ميشن ديگه ، البته به قول يه استادم همين كه دلمون برا اون بزرگا تنگ ميشه يعني هنوز ته دلامون يه چيزايي هست كه ميشه اميد داشت.ولي آقا جون تا خودت نظر نكني راه به جايي نبرم. آقاي من كاري كن تا دلامون رنگ خودتو بگيره و زنگار گناه براي هميشه بي خيالمون بشه. شايد ، شايد نيازي هم نباشه كه تا مشهدالرضا بريم و فقط كمي همت كافي باشه تا بتونيم دلامونو يه رنگ و لآبي از صفاي اهل بيت رو به دلامون بزنيم. ولي آقاي من، مولاي من ، تو كه خودت خوب ميدوني منِ ظاهر بين تا نيام اونجا و حال و هواي حرمت دست نوازشش رو به شونه هام كه از سنگيني گناه داره ميشكنه ، نكشه نميفهمم كه داري نگاهم ميكني. آقا نه كه فكر كني از عنايتت تا به حال غافل شده باشم ها نه، شايد اون روزي كه هزاران كيلومتر اونطرف تر از حرمت بودم و وقتي بغض بد جوري گلومو فشار ميدادو دلم خيلي گرفته بود و تو همون حال و هوا گفتم « امام رضا قربونت برم ، هيچ جا صفاي حرمتو نداره .يه جوري كه نفهمم از كجا ، بطلب كه بيام پابوست»
اون روز خودمم فكر نميكردم كه اونقدر سريع حواله رو بهم بدي. آخه هميشه با اينكه ميگفتم حواست به همگيمون هست اما ته دلم بعضي وقتها شك ميكردم ( خب چيكار كنم؟ ظرفيتم كمه ديگه) اما اون روز ...!!!
آقا ميدوني كه هميشه پيش بزرگيت كم آوردم ، هر موقع هم خواستم باهات معامله كنم خودت دو دستي بهم سود دادي ، اين بار هم ميگم دلم خيلي گرفته و فقط با حضور در حرم امنت آروم ميشه
پس يه جورايي خارج از نوبت دعوتنامه رو امضا كن (ان شاالله )
اَلّلهمََّ صَلِّ عَلي عليِّ بْنِ موسيَ الرِّضاَ المرتضي الْاِمامَ التَّقيِّ النَّقيِّ و حجَّتِكَ عَلي مَنْ فَوْقَ الْاَرضِ وَ مَنْ تَحْتَ الثَّري الصِّدّيقِ الشَّهيدِ صَلوةً كَثيرَةً تامَةً زاكِيَةً متَواصِلَةً متَواتِرَةً متَرادِفَةً كَافْضَلِ ما صَلَّيْتَ عَلي اَحَدِ مِن اَولِيائكَ .
{اين متن رو مخصوصاً خواستم سطحي بنويسم ، پس اگر از نظر ادبي هيچ درجه اي نداشت خرده نگيريد. ديدين بعضي وقتها ميخواي خيلي خودموني و راحت با يكي حرف بزني؟ اين موقع از همون موقعها بود ...!!! }


